هر سال با آمدن باد پاییزی، زمزمه های زادروزم به گوش می رسد.... که حال، چگونه آبان را جشن بگیریم.... آن قدر پرطمطراق که صدای هلهله مان گوش فلک را کر کند.... آن قدر بخندیم و بچرخیم و برقصیم که کاش اصلا هر روزمان آبان باشد. به یمن روزی به غایت میمون، کام شیرین میکنیم و من، چند شاخه گل را با انبوهی از خاطره و تحفه هایی را با یک بغل شور، در این پاییز جای میگذارم تا دوباره آبان بعد، همین شور و همین شوق...
اما
وای از آبان،
که کسی ندانست که با آمدن هر آبان
من یک سال پیرتر می شوم
و چند قدمی به مرگ، نزدیک تر.........
باغی در صدا...
ما را در سایت باغی در صدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:08