سلام

خرید بک لینک

چندوقت پیش، چند نفس پای حرفهایش نشستم

با هر کلامش، حادثه میآفرید، اما قلبش میبارید و نمناک بود. هرچند، دوستانی پیدا کرده بود، زلال و نگاهی به وسعت یک برگ.

اما دلش نمیخواست بهزیستی خانهی آخرش باشد، بزرگ شدهی بهزیستی بود. از قدیمیهای آنجا.

به خانه که برگشتم، پُر بودم از خالی. سازِ دلم، دیگر کوک نبود.

مهتاب که بالاتر آمد، لرزش صدایش در سَرم موج زد. گویی با آسمان، همدست بود. هوا ابر شد، مهتاب رفت و آنوقت

سکوتش، آه شد روی کاغذهای سفید دفترم.

گوش کن:

همچون دانههای گندمی که هر چه بخشکند، باز سبز خواهند شد، دوباره سبز خواهم شد. اما نمیدانم کی! هرجا که چشم میاندازم پاییز است. زادروزم به گمانم پاییز بود و زادگاهم، آسمانی که خدا با من تقسیم کرده بود. آرزوهایم به عمق یک آه، هنوز نمیدانم به پدرم رفته است یا به مادرم. فقط خدا کند به باد نرفته باشد.

بالکن بیگلدان من، گلدانهای بی گل من، در ویرانههای دلم، خیلی وقت است کلنگی شده، میخواهم تکّهای آسمان بخرم. شاید آن بالا بالاها، کسی یارای پاسخ هویت نداشتهام باشد. کسی بگوید: به کدامین خبط، حکم شکیبایی برایم بریدند؟»

تو که میخوانی، بارانهای بیامانت، یادآور خاطرات شیرین و شاعرانه است. اما من، همهی عمر را بیامان باریده ام. کنار پنجرهی غبار گرفتهی دلم زمزمهوار تمنا می کنم «نبار ای باران، نبار». چند سالی است پاییز، حالم را دگرگون میکند.

سایهتان کم نشود، اما نمیدانی، چه آسان میشود از یادها رفت و به دیار بادها شتافت. آنقدر که ... .

دیشب خواب زنی را دیدم، زیبا بود. با چشمانی پرنور به رنگ آسمان و دستانی از همیشه به رنگ خورشید، با چادری حریر نماز میخواند. میان ربّنای دستانش، سایه روشنِ خیال غبارآلود من، متولد شد. پلک نمیزد، گویی سالهاست مرا ندیده. برایم آشنا میآمد. اهل دیار باد که نبود، بوی زندگی میداد. نیم نگاهی که به زیر پاهایش انداختم، نهرهایی روان بود و جویهایی پر از عسل... مادرم بود. آسمان رویاهایم تب کرد. حیف، افسوس از این سفر کوتاه، دریغ از یک نفس، از خواب پریدم،

چه قدر خوشبخت است خوابی که مادرم در آن بنشیند.

قسم به همان شیر پاکی که هنور نمیدانم لایق خوردنش بودم یا نه، روزمرگی من هم روزی به پایان میرسد، روزی که دیگر ستارهای برایم نمیماند که نذر دستان پدر و مادری کنم که نمیدانم که هستند، کجا هستند. اما دلخوش به آنم، که زمین را خداوند، دستش درد نکند، گِرد آفریده است و من با پای پیاده برای رسیدن، میدوم، تا مرز بینهایت، با سرگیجهای پنهان، این بار میخواهم من به دور سر زمین بچرخم. آن قدر در گذشتهی مبهم خود غوطهور شدهام که حس آینده درمن، مُرده ... همین اندک نفس کشیدنهای نامنظم هم به امید لمس همان نگاهیست که تو میگویی از حادثهی عشق، تر است.

به رویاهایم، جامهی عمل که نه! لباس رنگین میپوشانم بهسان همان رنگین کمانی که بعد از هر بارش چشمانم، در آسمان دلم نقش میبندد. جز این، دیگر چیزی ندارم که برایش خرج کنم، دستهایم خالیست. خالیتر از بی تو بودن. خالیتر از یک اتمسفر آرمیده.

بغضهای بیقرار من، یکی پس از دیگری به دیار باقی شتافتند. کوتاهتر از عمر یک حباب، نگرانتر از روزنهی یک پیله.

کلاغ قصّههایم، هر وقت که میخواهد خبری برایم بیاورد، به خانهاش نمیرسد.

انگشتان دستم را که میشمارم، دو تا کم میآید . مادری به رنگ شقایق و پدری از جنس رود، همیشه انگار کسی کم است، چیزی کم است، همیشه یک جای کار میلنگد.

هویت نهفتهی من را هیچ قانون ریاضیای یارای حل کردنش نیست.

نامههای بی مقصد من را هیچ ادارهی پستی تاب نخواهد آورد.

پسِ، هرآرزویم، دستهایم همیشه از پاهایم درازتر است. خدایا: پدر و مادرم را به تو میسپارم. همان گونه که آنها مرا ...

تقاضا میکنم، تو رو خدا بلند نشوید، خیالهای پهن نکردهتان جمع باشد. آخر صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

آرزوهایم یکییکی سوار بر قطاری به مقصد ابدیّت، پیش پای چشمانم، برایم دست تکان دادند و ... رفتند. آرزوی ما شدن، بودن ...

دردهایم به عصب رسیده ... با بالشهایی از پَرِ مرغان ماهیخوار، آخر چه نای پریدن؟

میخواهم در تعبیری شاعرانه، بگویم: ای که دستت میرسد، کاری بکن تا یکی پیدا شود آخر، سر حرفهایش بماند، خودش هم بماند. با من، حتی در همین چهار دیواری اجباری برای آرزویی که کوچک است، عاشق، در ابتدای یک ابدیّت، مثل یک نقطه، نقطهای سرِ خط.

با دوستانم که جمع شده بودیم، آواز سر میدادیم و میخواندیم:

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند، گر تو نمیپسندی، تغییر کن قضا را

جان شما نباشد، صدای در آمد، دویدم. دیدم دو بال پشت در افتاده. بوی مادرم میآمد. هرچه چشم انداختم نبود. ... خدایا باز هم بهشتم را گم کردم. کسی نیست..

نیست رنگی که بگوید با من، اندکی صبر سحر نزدیک است.

اصلا....

ولش کن...

بگذریم ...

حال همهی ما خوب است، اما

تو باور نکن....

(چاپ در شماره ی 1 نشریه ی تخته سیاه)

باغی در صدا...

ما را در سایت باغی در صدا دنبال می‌کنید

برچسب: سلام,سلام دانلود,سلام عليكم,سلام بمبئی,سلام دانك,سلامات,سلامتی,سلامتك,سلامت,سلام صبح بخیر, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی